فانوس دل

    درجلسه امتحان عشق

 

     من مانده ام و یک برگه سفید!

 

     یک دنیا حرف ناگفتنی

 

     ویک بغل تنهایی و دلتنگی...

 

      درددل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

 

     در این سکوت بغض آلود

 

     قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

 

     وبرگه سفیدم

 

     عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!

 

     عشق تو نوشتنی نیست...

 

     در برگه ام کنار آن قطره

 

     یک قلب کوچک می کشم!

 

                  افسوووووووووس......

 

     وقت تمام

     برگه ها بالا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:42  توسط حسین  | 

شخصيت اول اين داستان سرنوشت يه ژسر جوون عاشقه كه با وجود مخالفت هاي بسيار به خاطر عشق بي پايانش به يه دختر تصميم به ازدواج با اون مي گيره.ولي بعد از مدتي دختر فوت مي كنه و مرگ دختر چون شوك خيلي زيادي به ژسر وارد مي كنه و حاضر به قبول واقعيت نمي شه و به همين خاطر براي خودش عكس دختر رو در قاب عكسي كه از طلا ساخته بود مي ذاره و هرجا همراهش مي بره و به اصطلاح بهش اعتبار مي ده.

 

از همدم شبهاي تنهاييش بگير تا حساب كردن كرايه ماشين و صد البته چون راننده ها وقتي وضعيت ژسر رو مي ديدند خواه از سردلسوزي وخواه ازروي ترس ازيك ديوونه ازخير كرايه گرفتن مي گذشتند وپسر هم براي توجيه اين عمل اينچنين تصور مي كرد كه معشوقش داره كرايشو حساب مي كنه

 

و اين كرايه حساب كردن ها توسط دختر ادامه داشت تا اين كه يه راننده تاكسي عصباني ميشه و اين واقعيت رو كه اين فقط يه قاب عكس دختر هست با تندي به پسري كه حاضر به قبول واقعيت نبود همراه با مشتي به قاب اعلام مي كنه و بر اثر اين مشت قسمتي از عكس كه لب دختر تو اون قسمت بود پاره مي شه وبه همين خاطر پسر راننده رو ميكشه و خودش هم به تيمارستان منتقل ميشه

 

جايي كه همه از جنس خودش بودند!

 

و دراين ميان پسر خرابي عكس را اينگونه توجيه مي كنه كه دختراز اون ناراحته و بهش لبخند ميزنه.به همين خاطر پسر دست به خودكشي ميزنه ولي زنده مي مونه

و در اين ميان يكي ازكاركنان تيمارستان عكس دختر رو پيش يه تعميركار عكس هاي قديمي مي بره  تا عكس رو تعمير كنه

و حالا ادامه داستان…

 

اين روزا خيلي خستم خانومي!اما هيچ عيبي نداره!چون تو باهامي خانومي

 

خانومي آخ كه چه مهربوني توو همه حرفامو مو به موودقيق گوش مي كني و هميشه هم با يه لبخند روي لباي خوشگلت

 

خانومي راستي مردم چرا اين جوري شدن!؟

 

تو رو باور ندارن!!!نه…اصلا چشم ديدن تو رو ندارن!!

 

و اصلا منو هم باورندارن

 

البته مي دونم دارن هم به تو هم به من حسودي ميكنن

 

زناي همسايه.زناي فاميل.حتي زناي كوچه و خيابون

حتي عابراوقتي تورو ميبينن كه توي دستام گرفتمت همه حسودي مي كنن و من تو رو تو اغوشم مي گيرم تا كسي تو رو از من ندزده

 

همه مردا هم به من حسودي مي كنن!

 

همين عباس آقا گل فروش !چون زنش رو طلاق داده به من حسودي مي كنه

چن مطمئنه كه من يه گل خشبوي هميشه بهار دارم كه تا ابديت با منه

 

يا اون عموم كه چون دخترش رو نگرفتم از من بدش مياد و تازه چشم ديدن تو روهم نداره!

 

خانومي اما منو چه غم؟!اگه همه دنيا هم تركم كنند هيچ غمي نيست چون تو با مني و هر وقت كنارمي حتي نصفه شبا

 

وقتي كه يهو خواب بد ميبينم از خواب مي پرم باز تورو ميبينم كه حتي اون موقع شب هم بالاي سرمي ولبخندت به قلب من ارامش مي ده

 

خانومي…خانومي…خانومي من!

 

ديروز باز به جاي تو من گلارو آب دادم!

 

البته جهار سالي ميشه كه دارم هم به جاي تو م به جاي خودم گلارو آب مي دم

 

خانومي تو چه مهربوني كه هميشه هوامو داري

 

هروقت تو با مني و هميشه كمكم مي كني

 

با اينكه تو پولداري و من فقيرم ولي هيچوقت تو مثل خواهرات نبودي

 

خانومي اين روزا خيلي خسته ام!

 

اصلا پولي برام نمونده و حتي ديگه كرايه روفت و آمدم رو هم ندارم و ممنونم كه تو مثل هميشه برام حسابشون مي كني

 

بدون كه هيچ وقت يادم نمي ره وقتي كه مي خوام از تاكسي پياده شو . راننده مي گه آقا پس كرايت چي مي شه؟وتو با لبخند به من ميگي كه من حساب ميكنم و من هم بااشاره تو رو نشون مي دم و ميگم ايشون حساب مي كنند

 

ولحق هم كه تا حالا همه كرايه هامو دادي.البته مي دونستي كه من خجالت مي كشم كه يه زن كرايه منو حساب كنه و به همين خاطر هميشه صبر ميكردي كه كم يه كم

برم اونور وبعدش تو حساب ميكردي تا رانده ها دست از سرم بردارند و باهام دعوا نكنند

 

البته تو فقط كرايه هامو حساب نمي كردي!!!يه وقت فكر نكني من احمقم و حاليم نيست؟

چون من مي دونم نه تنها كرايه تاكسي بلكه هزينه خوراك و پوشاكم رو هم تو هميشه حساب مي كني

 

آخ كه چه مهربوني خانومي

 

من نمي دونم كه اين مردم چرا چشم ديدن تورو ندارن؟!

 

خب ديگه شايد به مهربونيت حسودي مي كنن

 

تويي كه همه دنياي من بودي و هستي و خواهي بود وهركي تورودوست داشته باشه دوستش دارم و هر كي از تو بدش بياد منم ازش بدم مياد!

 

وهر كي هم كه از تو بد بگه با من طرفه

 

خانومي باور نداري!؟

 

خودت مگه نديدي كه بارها و بارها بهت ثابت كردم كه دوستاراي تو دوستاي من هستند و دشمناي تو دشمناي من؟

 

مثلا اون روز تو خيابون اون بچهه رو يادته؟

 

از تو تعريف كرد و هركلمه قشنگي رو كه حتي من كه عاشقتم و نميتونستم بگو درباره تو گفت و تو باز به اون لبخند زدي

 

و من چون لبخند تورو ديدم ساعت طاليي رو كه بابات سر عقد بهم داده بود دادم بهش

 

يا اين كه اون غروب يادته كه سوار تاكسي بوديم؟من خواستم پياده شم و راننده تاكسيه بهم گفت آقا پس كرايت چي مي شه؟

 

و من چون لبخند تورو ديدم باز با اشاره تو رو به راننده نشون دادم و بهش گفتم كه ايشون حساب مي كنن

 

ولي راننده تاكس يه هم با مشت محكم كوبيد تو صرت تو و به من گفت:آخه ديوونه قاب عكس اين خانوم خشگله كه براي من آب نون نمي شه؟

 

ومن اين توهين رو هيچوقت نمي تونستم تحمل كنم

 

 به همين خاطر حقش رو كف دستش گذاشتم

 

چون توهين خيلي بدي كرده بود و بايد ادب مي شد

آخه به خونه كوچيكي كه من با طلا برات ساخته بودم گفتش قاب عكس

 

تازه بانامردي تمام زد شيشه پنجره خونه كوچيكت رو كه هميشه پشتش به انتظارم مي مونديو شكست و چون تو هميشه پشت اون شيشه منتظر من بودي صورتت رو خورده هاي شيشه زخمي كرد ند و لباي قشنگت رو شيشه بريد

 

و از اون روز به بعد بود كه منو از خونم آوردن يه جاي ديگه

 

يه جاي خوب كه آدماش همكه مهربونن

 

همشون حرفاي منو مي فهمن

 

همه چشم ديدن تو رودارن و ديگه بهت حسودي نمي كنند

 

باهات حرف مي زنن

 

تازه وقتي يكيشون حواسش نمي شه و شوخيهاي مردونه مي كنه اون يكي سريع يواشكي مي زنه پهلوي اون و بهش مي گه كه تو هم كنار ما هستي و نبايد پيش يه خانم محترم شوخيهاي ناجور كرد

 

تازه!خانومي!اونا هم يكي رو مثل تو دارن كه همدمشونه.اما بعضيا قايمشون كردن و مي ترسن كه اون بيرونا كه اومدن تو اين جا ازشون بگيرنش و براي خدشون كنند

 

ولي من بهشون گفتم كه دوستاي عزيز!اگه شما دوتا قسمت هم باشيد هيچكس حتي خدا هم نمي تونه شما رو از هم جدا كنه و مال هميد تا هميشه

 

مثل من و خانوميم

 

اما نمي دونم چرا باز مي ترسن

 

ولي با همه اين حرفا من هيچوقت قايمت نمي كنم.چون اعتبار من تويي خانومي!

 

خانومي؟

خانومي

ده بخند ديگه؟

 

مگه من چيكار كردم كه از دستم ناراحتي!؟

من نمي دونم چرا از وقتي كه اون راننده تاكسي احمق با مشت زد تو پنجره خونت و شيششو شكست ديگه نمي خندي؟

 

لبات يه جوري شده

 

من كه حق اونو كف دستاش گذاشتم.پس چرا باز ناراحتي؟

 

تورو خدا بخند.يه خورده

 

مثل اون روزا!

 

اخم نكن كه اصلا بهت نمياد

 

مگه كسي باز بهت چيزي گفته؟

 

شايد از دست من دلخوري؟

 

آخه چرا؟مگه اشتباهي از من سرزده؟

 

ببين خانومي اگه اينطوري باشه اونوقت من ديگه هيچوقت خودمو نمي بخشما

 

...

 

البته باز به اين خنده نصفه نيمت هم راضيم

 

هر چي باشه از اخم چند روز پيش كه باعث شد تا من خودكشي كنم خيلي بهتره

 

چون من بهت گفته بودم خانومي اگه فردا باز از خواب پاشم و ببينم كه بازم لبات نمي خنده و ناراحتي اونوقت خودمو مي كشم

 

و صبح همون روز من يه عالمه قرص خوردم

 

چون خندت رو نديدم خانومي

 

ولي از شانس بدم يا خوبم بود كه نمردم و زنده موندم

 

وتا چشمامو باز كردم سراغ تورو گرفتم

 

ودكتر مهربون كه هميشه مديونشم بالاي سرم بود

 

سراغ تورو ازش گرفتم

 

چونكه با اينكه اون هم مثل بقيه آدماي خارج از اينجا چشم ديدن تورو نداشت اما به خاطر من هم شده هواي تو رو داشت

 

و من به همين خاطر سراغ تورو ازش گرفتم

 

و دكتر بهم گفت كه حالت خوبه و رفتي يه جا

 

و من و دكتر اومديم دنبالت تا تو رو بيارم كه از دست من قهر كرده بودي

 

و دكتر تو راه به من گفت:چون تو خودكشي كردي خانومي هم از دستت قهر كرده بود و رفته بود

 

و ادامه دادكه:من بردمش پيش يه پيرمرد مهربون تاباهاش صحبت كنه و ديگه باهات قهر نباشه وبخنده

 

...

 

و ما از ماشين پياده شديم تا بريم پيش پيرمرد

 

...

 

از پله ها كه بالا مي رفتيم ديدم بالاي درورودي نوشته تعمير عكس هاي پاره و قديمي

 

و من چقدر خوشحال شدم كه اون پيرمرد اين شغل رو داره

 

چون يه روز اگه پير شديم وعكس هاي قديمي مون رو خداي نكرده نوه هاي شيطونمون پاره كردن مي ياريم پيش پيرمرد تا تعميرشون كنه

 

والحق هم تو كارش استاد بود

 

اينو دكتر بهم گفت و تازه خيلي چيزاي ديگه هم بهم گفت كه تو بهم نگفته بودي

 

برام گفت بعد از اين كه به خاطر خودكشي من تو قهر كردي و رفتي دكتر تو رو بردش پيش اون پيرمرد مهربون تاباتو صحبت كنه و به تو بگه كه علت خودكشي من ناراحت بودن تو بود و تورو متوجه اين مطلب كرد كه اگه تو ديگه اخم نكني من هم خودكشي نمي كنم خانومي من

 

و دكتر برام گفت كه پيرمرد مهربون براي اينكه بتونه كاري كنه كه باز لبات لااقل همينقدر هم بخنده كلي زحمت كشيده وبا تو صحبت كرده و راضيت كرده تاباز بخندي ومن هم ديگه خودكشي نكنم خانومي

 

و الان كه تو كنارمي ودارم اين حرفا رو برت مي نويسم باز هم از ته دل فرياد مي زنم كه:خانومي دوستت دارم.

 

خانومي بامن باش تا عمرمون رو پيش همين آدماي باصفا و مهربون بگذرونيم تا آخر سر بريم پيش خداي مهربون و فرشته هاش و مطمئنم كه فرشته ها هم مثل آدماي اينجا باچشم دلشون به توو به من نگاه مي كنن و باورشون مي شه كه ما هم آدم هستيم

 

ما هم آدميم و زندگي رو دوست داريم

 

ما به كار كسي كاري نداريم اونا هم به ما كار نخواهند داشت

 

دعا كن خانومي

 

اينروزا خيلي خستم دعا كن خانومي من

 

پايان

 

نوشته مهدي محمدي دهقاني

http://www.dehkadeyesabz.com

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:41  توسط حسین  | 

اگر دورم زد يدارت دليل بي وفايي نيست
وفا آنست كه نامت را هميشه زير لب گويم

هيچكس تنهاييم را حس نكرد
لحظهء ويرانيم را حس نكرد
در تمام لحظه هايم هيچ كس
وسعت حيرانيم را حس نكرد
آنكه سامان غزلهايم از اوست
بي سروسامانيم را حس نكرد
هيچكس تنهاييم را حس نكرد

تا باشي با تو خواهم بود

شوخي شوخي به گنجشك ها سنگ ميزنند و گنجشكها جدي جدي ميميرند –آدما شوخي شوخي زخم ميزنند و قلبها جدي جدي ميشكنند و تو شوخي شوخي لبخند ميزني و من جدي جدي عاشق ميشم

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد كس جاي در اين منزل ويرانه ندارد دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

 

اونكه به دنبال نگات تموم شب ها رو دويد حتي تو ي خواباشم يه لحظه چشماتو نديد وقتي كه با ياد اون روزاي دور سر مي كنه از دست دادن تو دلش رو پرپر ميكنه

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

لحظه اي ياد ندارم كه در آن ياد تو نيست
لحظه اي نيست لبم در تب فرياد تو نيست
آنقدر چشم به راه تو نشستم شب و روز
كه به چشمم نفس فرصت ديدار تو نيست
لب فرو بسته ام از آتش دل مي سوزم
كه چرا اشك مرا قدرت ياراي تو نيست
بعد تو هيچ نديدم كه كسي با من بود
گويي در بر بيا بان اثر از جاي تو نيست
تكيه بر كس نكنم تكيه گهم چون بشكست
نفسي ميزنم از غم كه در آن جاي تو نيست
من و نيما نشود زود بسوزد تر و خشك
خفته اي اي همه هستي خاك دگر جاي تو نيست

خالصانه ترين حرفهايم بي غرض ترين گفته هايم براي توست براي بالي به وسعت پرواز ... ميداني چقدر رفتنت بر من سخت بود ؟ اي كاش نميرفتي و مرگ را بر من حتمي نميكردي بعد از رفتن تو هيچ قاصدكي بر لب پنجره ام ننشست و هرگز خبري برايم نياورد و در كجا بخوانمت و در كدام ديار ناشناخته و در كدام آسمان در كنار كدام ستاره سراغت را بگيرم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:31  توسط حسین  | 

ای دیر آشنای من...

دلم می خواهدساعتها در روبرویت زانو برزانویت ودست در دستانت بنشینم ودیدگانم را به میان چشمان افسونگرت که مثل آهنربایی مرا به سوی خود می کشد بدوزم تا شاید تو هم در این آتشی که به سروپایم زده ای سهیم شوی وبرای لحظه ای هم که شده است دلت بسوزد ومعنی عشق را بفهمی...

آه ای آرام جان  ای یار نامهربان و...

 ای کاش می توانستم به این آرزوی جاودانیم برسم.ایکاش می توانستم راز دلم را از زبان نگاه با تو در میان بگذارم.ایکاش تو قدری برسررحم می آمدی واین بار که از کنارم می گذشتی نگاهت را به دیدگانم می دوختی وهمه چیز رااز نگاهم ی فهمیدی و می دانستی که چه قدر دوستت داشتم  وچه شور وشری در دل وجانم بر انگیخته بودی...

ولی روزگار بی رحمتر از آن بود که ما را به آرزویی خوش کندواین آرزو در نطفه مرد...

به راستی چرا...

چرا احساس از درونت رخت بربست و برعشقت پارچه سیاه فراموشی کشیدی...

همه سرزنشم می کنند.فکر کنم حسودیشان می شود که تو هرچه آتش به جانم زدی من عاشق ترشدم ...

آن ها نمی دانند که همه در دریای غرور غرق نمی شوند.بعضی ها باسوزاندن عشقشان چند برابر می شوند.انسان هایی هستند که قلبشان برای تنهایی لک زده.برای رسوایی...

آن ها دیوانه وار خود را به پرتگاه نزدیک می کنند و به رای معشوق خود راضی هستند...

و تو سرانجام مرا از رای خود با خبر ساختی...

هر چند که با هر واژه دست به دست سرنوشت دفتر عشقم را پاره پاره کردی ولی خوشحالم که فهمیدی با من چه کردی...

من فهمیدم آرزو همیشه باید در دل بماند...

من ارزش انسان ها را به عشقشان میدیدم ولی فهمیدم که این تنها من بودم که پی در پی آواز عشق سر می دادم...

ولی باز می گویم عشق آسمانیم هیچ گاه خاموش نخواهد شد...

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم خاکسترم آتش گرفت

چشم وا کردم سکوتم آب شد

چشم بستم بسترم آتش گرفت

در زدم کس این قفس را وانکرد

پر زدم بال وپرم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم دفترم آتش گرفت

 

 

همیشه در عمق نگاه ماتم زده ام که خیره به دریاهای نیلگون آرزوهای بربادرفته ام مانده به دنبال بهانه ای ناچیز می گردم تا صادقانه بگویم که

ای کاش عاشقت نبودم ولی لایقت بودم

 

برای او......

نازنینم ، مهربانم
نگاهی کن به اطرافت...
ببین آنها که با نامت وداع کردند
تمام بالهاشان غرق در اندوه غربت شد
نگاهی کن به اطرافت...
ببین آنها که دستت را ز دستانم جدا کردند
حریم چشمهاشان لا به لای آرزوهاشان زخمی و گم شد
نگاهی کن به اطرافت..
ببین آنها که نامت را با دوستت دارم صدا کردند
چگونه در عبور لحظه با یادت وداع کردند
نمی دانم چرا؟ ولی دوستی می گفت :
اگر یک روز برگردد و نامت را به یاد آرد
نرو پیشش... بگذار، آتش نفرین تو
از او قلبی ز خاکستر به بار آرد !
نگاهی کن ... نگاهی کن به اطرافت...
ببین آنها که ، میان زمزمه هایم تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردند
چگونه با باغ قشنگ آرزوهایت جفا کردم
ولی من هنوز از میان نامه های دورنگت یک بغل افسوس می چینیم!
نگاهی کن... نگاهی کن به اطرافت...
ببین آنها که یادت را میان دشتی از تنهایی و وحشت رها کردند
صدای خنده هاشان صدای خنجه شب شد!
و ای بی دل
اگر یک روز غم را در کمین دیدی
و قلب آتشینت ترک برداشت
بدان از آه آنهائیست که یک روز ترکشان کردی!

 

 

عاشق کسی باش که لا یق عشق است نه کسی که تشنه عشق است چرا که تشنه عشق روزی سیراب می شود

و من فهمیدم که همه روزی سیراب می شوند.

                همه آدم ها

              رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت

               راهی به جز گریز برایم نمانده بود

               این عشق آتشین پراز دردو بی امید

               در وادی جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه پراز حسرت تو را

با اشک های دیده به لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که بانگه به خود آبرو دهم

 

                                                                                     رفتم مگو ,مگو که چرا رفت, ننگ بود

                                                                                    عشق من و نیاز تو وسوزو ساز ما

                                                                                     از پرده خموشی وظلمت چونور صبح

                                                                                     بیرون فتاده به یکباره راز ما

 

               رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

               در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

               رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

               فارغ شوم زکشمکش و جنگ وزندگی

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله های آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

                         

                                                                                    روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

                                                                                    در دامن سکوت به تلخی گریستم

                                                                                   نالان زکرده ها وپشیمان زگفته ها

                                                                                    دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم

 

دو کبوتر بودند

هر دو هم لانه ی هم

هر دو هم خانه ی هم 

پر گشودند به صحرای بزرگ 

شاد تا دامن دشت 

لحظه ای چند گذشت 

نغمه خواندند و به فارغبالی

روی هرشاخه نشستند و پريدند به شوق 

نوک منقار به هم ماليدند 

ناگه از سينه ی کوه 

بانگ تيری به همه دشت نشست

رشته ی خواب چمن را بگسست

دو کبوتر با هم بال در بال به خون غلتيدند 

پر بشکسته به هم ماليدند 

لحظه ی آخر ديدار رسيد 

ديده در ديده ی هم 

يک صدا ناليدند 

دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم 

با وداعی گفتند 

لحظه ای تلخ گذشت 

هر دو در خون خفتند

ناگهان نغمه گری ناله برآورد به کوه 

ناله ای پر اندوه:

«ای خدا لحظه شادی چه کم است»

زندگی دشت غم است

چه توان کرد در اين دشت غريب

غم و شادی به هم است

اشک من می گويد:

«عشق ما آه و دم است»

 غم من کشت مرا

«ای خدا لحظه ی شادی چه کم است».

 

 

فراموشم مکن چون من فراموشت نخواهم نکرد

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:6  توسط حسین  | 

 

دیدی دوسم نداشتی (بی احساس)

دیدی تنهام گذاشتی(بی احساس)

 

دیدی پیشم نموندی(بی احساس)

تو قلبمو سوزوندی(بی احساس)

                   چه فایده

حالا که دیگه رفتی(دروغگو)

حرفهایی که می گفتی

           می گفتی

دلم اثیره تو قحطیه عشق برات میمیره

           می گفتی

بمون کنارم که توی دنیا کسی ندارم

          می گفتی

جدایی مرگه مثل خزونه مثل تگرگه

         می گفتی

مثل یه خواب از تو گذشتن مثل سرابه (بی احساس)

 

دیدی دوسم نداشتی (بی احساس)

دیدی تنهام گذاشتی(بی احساس)

 

دیدی پیشم نموندی(بی احساس)

تو قلبمو سوزوندی(بی احساس)

 

احساس من بازی نبود که تو باهاش بازی کنی

با یه مشت حرفای دروغ دل منو رازی کنی

برو از اینجا که دلم حرفاتو باور نداره

برو که خونهء دلم برای تو در نداره

 

دیدی دوسم نداشتیو زیر همه حرفات زدی

دست از سرم بردار بورو

تو که اینو خوب بلدی

 

دیدی دوسم نداشتی (بی احساس)

دیدی تنهام گذاشتی(بی احساس)

 

دیدی پیشم نموندی(بی احساس)

تو قلبمو سوزوندی(بی احساس)

                   چه فایده

حالا که دیگه رفتی(دروغگو)

حرفهایی که می گفتی

           می گفتی

دلم اثیره تو قحطیه عشق برات میمیره

           می گفتی

بمون کنارم که توی دنیا کسی ندارم

          می گفتی

جدایی مرگه مثل خزونه مثل تگرگه

         می گفتی

مثل یه خواب از تو گذشتن مثل سرابه (بی احساس)

                                 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 23:5  توسط حسین  | 

 

شکست گذرگاه خوبی است اما قرارگاه خوبی نیست.

 

سلام کسی که تودلم درخشید

من دیکه دوستت ندارم ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو

چون که خودت ندادی فرصتش رو

 

بهتره این نامه آخر باشه

فکر کنم این واسه ما بهتر باشه

من واسه اون کسی که دوست ندارم

نمی تونم شاخه گل بیارو

 

نه مهربونی نه واسم می خندی

هر دری رو من می زنم می بندی

کو اون همه شعرای عاشقونه؟

کی بود بهم  می گفت سلام بهونه؟

 

نه صحبت از سلام بهونه ای نیست

پرنده این جاست ولی دونه ای نیست

از چشم من افتادی نازنینم

دوست ندارم دیگه تو رو ببینم

 

منم می خوام اتمام حجت کنم

خیال هردمون و راحت کنم

اگه دلت همین حالا بشکنه

بهترازآوارگیای منه

 

من کسی رو می خوام که عاشق باشه

اول و آخرش شقایق باشه

من کسی رو می خوام که نیست مثل تو

پشیمونم ,دوست ندارم, برو

 

پشیمونی گرچه نداره سودی

خوب شد که فهمیدم بدی به زودی

اما یادت باشه که این آدما

کم نبودن پیشم ولیکن شما

 

نیستید مثل اون روزای طلایی

کی گفت دو سه تا بخش داره جدایی؟

جدایی هر غمش هزار تا بخشه

دل می سوزونه مثل آذرخشه

 

من هرچی دوست دارم تموم شه نامه

دلم میاد بازم می ده ادامه

برو پیشه هر کسی که دوست داری

حق نداری اسم منم بیاری

                                                                           

 

از من گله کردی که چرا سهم تو را از دلواپسی ها کنار می گذارم.بهتر که می اندیشم تو را بیش تر درسکوتم سهیم

می بینم تا دلواپسی هایم.تو از هیجان درون من بی خبری و من نفس می کشم , راه می روم, برایت می نویسم و حرف می زنم و تو مهربانانه گوش می دهی.

تا حالا به این اندیشیده ای که آیا من لیاقت تو را دارم یا این که تو لایق من هستی وآیا می توانم قدم به فراتر از مرز احساس بگذارم تا به ناشناخته های تو برسم.شاید مرزی میان احساس و عشق نیابیم اما به عقیده من فراتر از احساس درک است.شناخت پیدا کردن نسبت به آن چه یا آن که دوستش داری.

مهربان من!معرفت همچون فانوسی است که در شبانگاهان که حتی ماه و ستاره در آسمان یافت نمی شود راهنمای عاشق است.شاید هیچگاه قدر تو را ندانسته و مقام تو را درک نکرده باشم اما همین را می دانم که در لحظه لحظه تنهایی من حضور داری .آگاهم که تو با رگ و خون و سکوت من در آمیخته ای.

شاید این منی که می شناسی همان منی نباشد که دیده ای.من در برابر تو شاید کلمه ای ناچیز باشد اما دنیایی بی انتها نیست. من تشکیل شده از خاطره ,درد, احساس, رویا, عشق ,چالش ,اندوهی فراتر از آنچه که می بینی.این منی که می بینی منی است  با شخصیت مستقل که به تو به خودش و به آینده فکر می کند ودنیایی فراتر از آنچه تو می پنداری برای خود می آورد.شاید این من و تک تک سلول هایش به تو و خاطر تو آلوده شده باشد و یا شاید از بس به تو فکر کرده  که به تو مبتلا است وباور می کنی حتی این من هم نمی داند که توانایی پیوستن به منی دیگر دارد تا مایی به وجود آورد.از دلشوره ها یش برایت می نویسد و تو...

خلاصه این من بدجوری به تو دچار شده.ولی کمی فکر کن در جواب این دلدادگی ودیوانگی  چه شکستی انتظار این من را می کشد......

 

 

 

رنگ ها اثر خود را از دست داده اند یا من اینگونه می بینم.

هر سپیدی به سیاهی می ماند وهر سیاهی با تصاویری مبهم به اشتباه گرفته می شود.

نمی دانم .

شاید نقش ماآدم ها نیز عوض شده وما احساس را فراموش کرده ایم وقدرت عظیم محبت کردن را...دوست داشتن را...ومهربان بودن را...

آری!ما آدم ها بی اثر شده ایم .

 

 

 

بیا فریب دنیا را نخوریم....

بیا دلواپس دل هایی باشیم که با بی توجهی ونامهربانی شکسته ایم....

بیا تا ازاین لحظه خاطره بسازیم وبه خورشد بیاندیشیم که بی دریغ نور خود را نثار ما می کند وبزرگ منشی وبزرگواری را از او یاد بگیریم.....

بیا همدیگر راببخشیم....

 

 

 

دلم بی تاب بی تاب است و گریان

درون چشم هایم خانه دارد

زپشت پرده امید وحسرت

خیال مهرخ جانانه دارد

 

همیشه از خودم پرسیده ام من

چرا آن مه جبین از من حذر کرد؟

چرا تا پیچ کوی عشق آمد

ولی از کوچه ای دیگر گذرکرد؟

 

همیشه از خودم پرسیده ام من

کدامین حادثه دیوانه ام کرد؟

لبم را از تبسم بی ثمر ساخت

مرا خلوت نشین خانه ام کرد؟

 

ولی دیگر بس است این بازی عشق

دل مستم دگر حرفی ندارد

به باران هم بگویید دیگر این جا

برای شادی قلبم نبارد

 

ما جرای کورشدن عشق!

 

یه روز عشق و دیوونگی و فضولی و محبت داشتن قایم باشک بازی می کردند تا نوبت به دیوونگی رسید . دیوونگی همه رو پیدا کرد اما هر چه گشت اثری از عشق نبود.فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته گل سرخ قایم شده وسپس دیوونگی رو خبر کرد ودیوونگی یک خار برداشت ودر بوته گل سرخ فرو کرد وصدای فریاد عشق بلند شد.

وقتی همه به سراغ عشق رفتند دیدند خار توی چشم عشق رفته و چشماش کور شده و دیوونگی که خودش را عامل این کار می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق رو همراهی کنه واز اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدی های معشوقه خودشو نمی بینه ودیوونگی هم همیشه در کنارشه تا بهش کمک کنه.

 

                                                              ******

 

عاشق کسی باش که لا یق عشق است نه کسی که تشنه عشق است چرا که تشنه عشق روزی سیراب می شود

 

 

 

ای کهکشان روشن امیدهای من.ای که آفتاب رابه زندگیم ارزانی کرده ای.صادقانه باورت دارم ومی دانم آن چه را باور دارم هیچ گاه نادرست نخواهد بود.

عشق ابدی من!دوستت دارم نه تنها برای آن چه که هستی بلکه برای آن چه هستم وقتی با توام عشقت را دردل حس می کنم.

ای تنها رویای من!هیچ گاه رویا را فرونگذار که دیگر امیدی برای زندگی نیست وهنگامی که امید به زندگی نباشد آهنگی برای ادامه نخواهی یافت.آن جاست که عشق را از زندگی خود رانده ام.

پس همیشه شعله های رویایم را روشن خواهم گذاشت وعشق تنها دارویی است که بیمار از آن لذت می برد پس تو ای سایبان خستگی هایم می خواهم همیشه بیمارت باشم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:37  توسط حسین  | 

گاهي وقت ها دل من ديگه طاقت نداره

آخه به اينجوري عاشق بودن عادت نداره

گاهي وقت ها دل من بدجوري دلتنگ ميشه

دل تو ولي هميشه اونروز از سنگ ميشه

مي دونم دوستم داري ولي غرورت ميگه نه

بيا بشكنيم غرورو بگو عاشقي به قلبت نگو نه

اين روزها چشمهاي من پر از بارون و شبنمه

دلم از دوري تو درد داره پر از غمه

چرا باروني شد اون چشمهاي ناز پر غرور

بيا اشكهاتو بريز منم ميشم سنگ صبور

اينجوري نگام نكن بدجوري قلبم ميگيره

گلدون شمعدوني از غصه چشمات ميميره

بيا يه پل بسازيم واسه همه راه هاي دور

كه واسه عاشقهاي جديد بشه راه عبور

براش بنويس دوستت دارم

آخه می دونی

آدما گاهی اوقات خيلی زود حرفاشونو از ياد می برن

ولی يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدنی نيست

 

گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره

ولی تو بنويس ..تو ...بنويس

 

 

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

 

 

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه

دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه

 

 

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون

 

 

يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار

فقط يه جا معنی داره ،

جائی که چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم

 

 

نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من

تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

روی بعضی از آدمها بايد مشق نوشت و از روی بعضی آدمها بايد جريمه نوشت. بعضی از آدمها را بايد چند بار خواند تا معنی آنها را فهميد. وبعضی از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت

بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند. بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمهاغلط چاپی فراوانی

*******

عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد , عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد

آنچه نپايد ، دلبستگي را نشايد

جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند. جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با اين آواز كمي بلرزد.روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت: خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد: آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.

 

 *******

وقتی که بارون مي باره چشام از عشق تو خيسه

دل من به قول سهراب زير بارون مينويسه

چون غروب خيلی قشنگه تو خود خود غروبی

چی بگم قحطی واژه است هر چی هستی خيلی خوبی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 22:19  توسط حسین  | 

                                                            

                                   

 

چشم هایم رامی بندم تاهرطور که دلم می خواهد گریه فرشتگان راببینم.برسردرختان تاج شکوفه بگذارم

 

ونام آسمانی تو را به پرندگان یادبدهم.

 

چشم هایم رامی بندم تاناگهان خودم را به رویاهای تازه برسانم وازعادتهای کهنه بگریزم درمیان شقایق ها

 

بنشینم. درکوچه لاله ها آواز بخوانم ودست هایم رابه چشمه ای روشن بسپارم.

 

پنجره ها اگرنباشند جهان چقدر تیره است وحجم آرزوهایمان چقدرکوچک است وچه حقیرند اتاق هایی که بی

 

نفسهای ما درسکوت ایستاده اند.

 

من از بین همه اشیا آیینه رابیش تردوست دارم چون مرا به یادچشم های تو می اندازد وهروقت دلم تنگ می

 

شود می توانم سراغ دیروز راازآن بگیرم.

 

همه چیزازآیینه شروع می شود.درهرآیینه هزاران ترانه موج می زند.آیینه که باشد بوی بهشت درخیابانها 

 

می پیچد ودراشک های تلخ دخترکان می توان شمع بی پروانه رادید.

 

چشم هایم را می بندم تاتو را بهتر ببینم وآیینه رابرای دیدن تو آماده کنم.ستاره هارا گرد می آورم در دست

 

هر ستاره یک آیینه است ودرون هرآیینه تو با فانوسی در دل ایستاده ای.

 

حال چشم هایم رامی بندم تابرایت غزلی تازه بگویم اما حیف باز کلمه هایم رادرقلبت جاگذاشته ام.

 

 

 

    قصه نیستم که بگویی

    نغمه نیستم که بخوانی

 

 

یا چیزی چنان که بینی

یا چیزی چنان که بدانی

 

 

                                                                                                                من درد مشترکم

                                                                                                       مرا فریاد کن

 

 

 

وتو ای سرشار از تمنا !

 

می توانی در بهار نگاهت با پاییز دلم نجوا کنی وبا دستانی پراز شقایق وگونه های باران دیده, مژده دوست

 

داشتن را هدیه بدهی.

 

دعوتم را به این حادثه پذیرفتی.شمعدانی ها منتظرند تاشاید شاهد درخشش ستاره ای در روشنایی چشمانت

 

شوند واین تک ساز تنهایی من است که تو را فریاد می زند.این تک بیت هر چند قدیمی راهر بار می گویم و

 

می شنوم تازه تر برسفره خانه دلم می نشیند.

 

 

دوستت دارم

 

نه به آسانی گفتن وشنیدن بلکه به سختی فهمیدن ودرک کردن.

 

 

 

 

همیشه نگاه تو به دنبال کسی است که نگاهش در پی دیگریست.

 

آن کسی که دوستش داری هرگونه حقی بر تو دارد حتی این که دیگر دوستت نداشته باشد.

 

 

 

وای باران ,باران ,

 

شیشه پنجره را باران شست

 

از دل من اما

 

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

پر مرغان نگاهم را شست

 

خواب رویای فراموشی هاست!

 

خواب را دریابیم

 

که در آن دولت خاموشی هاست!

 

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم

 

و ندایی که به من می گوید:

 

گرچه شب تاریک است

 

دل قوی دار, سحر نزدیک است

 

تو چنان شبنم پاک سحری

 

نه,از آن پاکتری

 

تو بهاری,نه بهاران از توست

 

از تو می گیرد وام

 

هر بهار این همه زیبایی را

 

باز کن پنجره را

 

تو اگر باز کنی پنجره را

 

در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟

 

مرغ عشقم این ج 

      

                                                        

 

تمام شهر راویرانه خواهم کرد وباتو آشنای من تمام شهررا بیگانه خواهم کرد.

 

ومن یک روز یک روز نه چندان دور کتاب ماجرایم باتو راافسانه خواهم کرد.

 

ببین زیبا ببین شمع بلند دوردست قله برفی ,خودم راتا که دنیا هست پیش پای توپروانه خواهم کرد.

 

ببخش اما نمی دانم چرااین بار من خواهی نخواهی دردل تو خانه خواهم کرد.

 

برای فتح این قلعه زمانی ترک شهرومردم وکاشانه خواهم کرد.

 

وموهای بلند بیدمجنون نگاهت را شبیه یک نسیم اول دی شانه خواهم کرد.

 

ومن از دست خود از دست عشق تو تمام اهل دنیا وشاید اهل این ویرانه رادیوانه خواهم کرد.

 

ببین زیبا صدایت می کنم حالا همین حالا قسم خوردم که نامم راکنار نام تو تاانتهای کهکشان راه شیری نیز

 

خواهم برد.

 

وزآن دوردست نقطه نزدیک تمام سطرسطر عشق هایم را به توافسانه خواهم کرد.

 

ترابین تمام نورچشمی های این خورشید زردسرکش مغرور یکی یکدانه خواهم کرد.

 

ببین زیبا هزاران باردیگر نیز می گویم ترا باعشق خود,با دست خود, باقلب سرشار ازجنون خود شبی افسانه

 

خواهم کرد.

 

توزیبایی فقط دیوانه ام کردی ,ببین با عشق چشمت آخرسرمن چه خواهم کرد

.

  

چه شیرین است اما من....

 

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند

 

صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند

 

چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

 

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

 

به باد نامرادی ها نمی دادند

 

به صد یاری نمی خواندند

 

به صد خواری نمی راندند

 

چنین تنها به صحرای های بی پایان اندوه هم نمی بردند

 

دلم می خواست:یکبار دیگر او را در کنار خویش

 

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

 

دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا می زد

 

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد

 

غم گرمش نهانگاه دلم را جست و جو می کرد

 

من دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین مستی ام را زیرو رو می کرد!

 

 

عشقا دونوعند:آسمونی و زمینی.

 

مطمئنم دلای ما آدما اونقدر با بازیای خودمون سر گرم شدند که فرصت شناخت عشق واقعی و به اونا  

 

ندادیم.همه با هم متحد ولی در شکستن دلی برای لذتی کوتاه. نه محبت نه وفا.کمتر کسی با این حرف تعجب

 

نکرده..

 

همه می خندند ولی به چی؟عشق پاکی که خدا تو وجوده ما گذاشته نباید زمینی باشه عشق واقعی آسمونیه

 

ولی اون عشقی که همه مارو معطل خودش کرده اون عشق زمینیه که ساخته دست افرادیه که ماهارو

 

بازیچه حساب کردن.ولی کجاست عقل؟ همه می گن صحبت از دل که بیاد عقل خودش از صحنه محو می شه

 

ولی چرا فراموش کردیم که عقله که دستور می ده  آدما همدیگرو دوست داشته باشن...گریه کنن… شعر

 

بگن...به فکر هم باشند... ادعای عاشقی داشته باشن... لیلی و مجنونی به وجود بیادو….و خودشونم

 

 می تونن بین این دو نوع عشق یکی رو انتخاب کنن...

 

 آدما خیلی فراموش کارن پس عین تمام مسایل کوچیک آدمای دیگه با قلبای پاکشون و حتی قلب بزرگ

 

خودشون و فراموش می کنن و به راهی می رن که ….

 

نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:27  توسط حسین  | 

 یک نفر تنها رفت

  یک نفر تنها ماند

 اشک لغزید  به  راهش

 و نشست زیر نگاهش

 آسمان ابری بود

 باد آمد

 و مسافر بگریست

  دست تکان داد به یارش

 وهمه راه نشست توی خیالش

 چهره عاشق و زیبای نگارش

 

با تو گفتم که چرا محو تماشای منی

آنقدر مات كه يكدم مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

                                              ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني

اگه مي تونستم تو دنيا يه چيز ديگه باشم؟

مي خواستم اشک تو باشم...!

که تو چشمات متولد بشم؟

روي گونه هات زندگي کنم...

و

روي لب هات بميرم...

 

تنهایی شاید یه راهه

      راهیه تا بــــی نــــهـــــایت   

قصه ی همیشه تکرار

      هجرت و هجرت و هجرت...

 تنهایی نیمکتیه تو قلب دنیای شلوغ

  

               که می تونه تو رو آزاد کنه از عشق دروغ

بعضی ها وقتی دلشون ميشکنه به فکر دلشونن نه بعضی ها

بعضيهام وقتی دلشون ميشکنه به فکر بعضی هان نه دلشون


خاطر دلم شده يه شب بيا به بخوابم
براي لحظه اي شده بيا بمون كنارم
نكونه يه روز بري سفر بري يه روزي بي خبر
دلم مي گيره نازنين بيا منو با خود ببر
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه
اگه بگي دوستم داري
هرچي بخواي همون ميشه
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه
اگه بگي دوستم داري
هرچي بخواي همون ميشه
بخاطر تو از خودم از همه د نيا ميگذرم
د نيا چيه به خاطرت از دل و جونم ميگذرم
هر چي كه عشق ما نگاه نصار چشمات ميكنم
گلاي د نيا رو همه نصار دستات ميكنم
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه
اگه بگي دوستم داري
هرچي بخواي همون ميشه
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه
اگه بگي دوستم داري
هرچي بخواي همون ميشه
ستاره هاي اسمون كمنه بريزم رو سرت
عطر يه د نيا گل سرخ ميگيرم از عطر تنت
خورشيدوماه و ميگيرم از اسمون اون چشات
د نيا رو اتيش ميزنم با حرم داغ نفسات
با حرم داغ نفسات
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه
اگه بگي دوستم داري
هرچي بخواي همون ميشه
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه
اگه بگي دوستم داري
هرچي بخواي همون ميشه
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه
اگه بگي دوستم داري
هرچي بخواي همون ميشه
هرچي بخواي همون ميشم
برات ميمونم هميشه

  1. عشق از ديد حاج آقا:استغفرالله از اين حرفهاي بي ناموس زدي.(جمله عاشقانه:خداوند همه جوانها را به راه راست هدايت كند)
  • عشق از ديد دختر حاج آقا :آه...خداي من يعني ميشه بدون اينكه بابا بفهمه من عاشق بشم.(جمله عاشقانه ندارد)
  • عشق از ديد يه رياضي دان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول(جمله عاشقانه :آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )
  • عشق از ديد بقال سر كوچه :والا دوره ما عشق مشغ نبود ننمون رفت واين سكينه رو واسه ما گرفت .(جمله عاشقانه :سكينه شام چي داريم...)
  • عشق از ديد اصغر كاردي(در زندان):مرامتو عشقه،عشقي. (جمله عاشقانه:چاقو خوردتيم لوتي...)
  • عشق از ديد يه دختر مديوم كلاس و كمي بي غم :آه عزيزم كاش الان پيشم بودي بغلم ميكردي،سرمو ميزاشتم رو شونه هات..... (جمله عاشقانه:دوستت دارم عزيزم...)
  • عشق از ديد مادر بزرگم:اين حرفاي بد و نزن،راستي اين دختر اقدس خانوم خيلي دختر خانوم و با كمالاتيه ،تازه تحصيل كرده هم هست....(جمله عاشقانه:بريم خواستگاري..)((البته براي داداشم))
  • عشق از ديد كسي كه بار اوله كه عاشق ميشه:عزيزم باور كن بدو ن تو حتي يه لحظه هم نميتونم زندگي كنم، تو واسم همه دنيا هستي..(جمله عاشقانه:فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوست دارم)
  • عشق از ديد كسي كه باز اولش نيست :عزيزم خيلي دوستت دارم  باور كن به خاطر تو شب ها با پاي برهنه ميخوابم.(جمله عاشقانه:آه عزيزم ديرم شده بايد برم )
  • عشق از ديد يك راننده:راديات(رادياتور)عشق من از برايت جوش آمده،باور نداري بر آمپرم بنگر(با لهجه شوفري بخونيد)(جمله عاشقانه:عيزم دوستت دار.....بو بو بوغ)
  • عشق از ديد بعضي ها :آه خدا يعني ميشه بياد خواستگاريم....(جمله عاشقانه:يا شابد الظيم 1000 تومن نذرت ميكنم بياد خواستگاريم)
  • به دليل نحسي از نوشتن معذورم (حتي شما دوست عزيز )
  • عشق از ديد اراذل واوباش :عشق مشغ سيخي چند ،برو بچه سوسول دلت خوشه ،خونه خالي نداري.......(جمله عاشقانه: بو بوغ ...خانم بيا بالا خوش ميگذره)
  • عشق از ديد يك مهندس الكترونيك:عشق همان دوست داشتن است وقتي در av open loopضرب ميشود،البته در اين ناحيه انسان به صورت غير خطي عمل ميكند.(جمله عاشقانه:عزيزم تو منو در وسط منحنحي مشخصه  باياس كردي)
  • عشق از ديد بابام: آخه بچه عشق واست نون وآب ميشه .....حالا بگو ببينم چيكاره است؟(جمله عاشقانه:پولداره؟)
  • عشق از ديد احمدك:عشق تنها هدف آفرينش هستي است ،زيرا انسان تنها موجودي است كه عاشق ميشود.(جمله عاشقانه:.......)
  • عشق از ديد مادرها:وا مگه تو امسال كنكور نداري،عشق واسه بعد..مگه تو امسال فلان نداري،عشق واسه بعد..مگه تو امسال بهمان نداري،عشق واسه بعد..(جمله عاشقانه اي هنوز بيان نشده)
  • عشق از ديد كسي كه در عشق شكست خورده: عشق يعني كشك (جمله عاشقانه:برو كشكتو بساب)
  • + نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 17:20  توسط حسین  | 

                 همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد؟

                                                                                  لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد؟

     

    وقتی ستاره من شدی هیچ تلسکوپی هنوز تراندیده بود.وقتی دروازه بان دروازه دلم شدی هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.وقتی دلم به چشمان تو میدان داد هنوزکسی درست نمی دانست دایره چیست.وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد ازباران درمی آمد می گقتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.وقتی زیبای من شدی هنوز نیمی ازماه برای کلی دنیا ناشناخته بود.

     

    وقتی مخاطب نامه هایم شدی همه برای پرسیدن حال همدیگر ازپروانه بنفش کمک می گرفتند.وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا درکوه ها رانمی فهمید,من درکوه صدایت کردم وهمه ازصدایی که برگشت ترسیدند ومن شادمان شدم ازاینکه هیچ رقیبی ترااز من نخواهد دزدید.وقتی بدرقه ات کردم آن هم با اشک هیچ کس اشک رادلیلی برای بدرقه نمی دانست وهیچ کس توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت.

     

    وقتی دریای من شدی همه آنانی که حالا اقیانوس صدایت می زنند درحال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه آبی برای رفع تشنگی یشان بودند.وقتی دنیای من شدی همه فکرمی کردند دنیا یعنی یک عالمه انسان.وقتی گفتم چشمان توعسل است مردم هنوزنمی دانستندعسل گیاه نیست.

     

    وقتی نوشتم رفتنت آتش به جانم می زند اینجا همه فکر می کردند که تنها چوب ها می سوزند بی آنکه بدانند گاهی از آتش گرفتن بسیاراست که انسان چوب می شود.

     

    خلاصه من وقتی تورا فهمیدم که هیچ کس هنوز خودش راهم نفهمیده بود.

     

     

     

    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

     

    در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

    باغ صد خاطره خندید

    عطر صد خاطره پیچید:

    یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

     

    پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

    من همه محو تماشای نگاهت

     

    شب و صحرا و گل و سنگ

    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید:تو به من گفتی:

    (از این عشق حذر کن!

     

    لحظه ای چند بر این آب نظر کن

    آب,آیینه عشق گذران است

    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

    باش فردا  که دلت با دگران است!

     

    با تو گفتم:(حذر از عشق!؟-ندانم

    سفر از پیش تو هرگز؟نتوانم!

    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

    چون کبوتر لب بام تو نشستم

     

    تو به من سنگ زدی من نرمیدم ,نگسستم)

    باز گفتم:که تو صیادی و من آهوی دشتم

    تا به دام تو در افتادم همه جا گشتم و گشتم

    حذر از عشق ندانم,نتوانم!

     

    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

    نکنی دیگر از این کوچه گذر هم...

    بی تو اما به چه حالی من از این کوچه گذشتم!

                                                                                       (فریدون مشیری)

     

     

     

        عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود

                                    مهرت نه عارضی است که جای دگر شود

                                                          

                                                                 عشق تو در وجودم و مهر تو دردلم

                                                                                      باشید اندرون شد و با جان بدر شود

     

     

     

    پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

    عشق عاقبت اندیش نیست اما خوش عاقبت است.عشق بیکران را به پای معشوق بیکران بریزید وگرنه حرام کردن سرمایه است.

    عشق شفا می بخشد هم به کسی که آن را می دهد و هم به کسی که آن را دریافت می کند.

    عشق می ماند.انسان ها هستند که عوض می شوند.جاده عشق تو تنها یکی از جاده های رسیدن به معشوق برتر است پس بگرد تا بهترینشان را پیدا کنی.

    وقتی موضوع عشق درکار است پای عقل می لنگد.

    نادراشخاص قادرند عاشق شوند زیرا نادر اشخاص قادرند همه چیز را از دست بدهند.

     

    آری....

    آغاز دوست داشتن است......

    گرچه پایان راه ناپیداست......

    من به پایان دگر نیندیشم.....

    که همین دوست داشتن زیباست......

                                                                        (فروغ)

     

     

    بیایید در دوست داشتن دیگران خسیس نباشیم.این راز بی پایان مخصوص هدیه دادن به دیگران است نه این که در دل مخفی شود.دلی که آن را نزد خود نگه دارد دل نیست.......قفس است.

     

     

    ما درظلمت ایم

    بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت.

     

    ما تنهاییم

    چراکه هرگز کسی مارابه جانب خود نخواند.

     

    ما خاموش ایم

    زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد.

     

    وگردن افروخته

    بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم بی آن که بی اعتمادی  را دوست داشته باشیم.

     

     

     

    + نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:0  توسط حسین  | 

    كاش از عشق تو مي مردم ، كاش مي مردم و ديگر كسي نگاه عاشقانه ای

    به من نمي كرد… ديگر نميخواهم كلمه دوستت دارم را از كسي به جز تو

    بشنوم ، دوست دارم تنها تو مرا دوست داشته باشي… كسي به جز تو لايق

    من نيست ، من تنها ميتوانم با تو زنده بمانم… ديگر نميخواهم چشمي به

    من با احساس عاشقانه نگاه كند !… من نميخواهم جز تو به كسي نگاه

    بيندازم و عشق بورزم….! كاش از عشق تو مي مردم ، كاش مي مردم تا با

    دلي عاشق ، آن هم عاشق تو از دنيا بروم…!

    اگه روزي دل من به جز تو عاشق كسي ديگر شد آن زمان بدان كه ديگر پايان

    زندگي من است و پايان داستان عشق…!

    كلمه دوستت دارم كه از زبان من بلند مي شود تنها براي تو است … من به

    جز تو به كسي ديگر اين كلمه را نخواهم گفت ، بگذار حسرت كلمه دوستت

    دارم از طرف من در دل همگان بماند ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو مي

    باشم…!

    بگذار همه حسرت مرا بكشند ، و تو نيز در مقابل حسرت ديگران به من افتخار

    كن! افتخار كن چنين عشق و همدمي نصيبت شده است ، عشقي كه تا ابد

    خواهد ماند

    من مغرور شده ام ، مغرور عشقي كه به تو مي ورزم شده ام، غرور من به

    خاطر عشق بيش از حد نسبت به تو مي باشد … غروري كه پايانش رنگ آغاز

    زندگي است

    آهاي عزيز من به عشق من افتخار كن ،چون كه ميان اين همه

    عاشقاني كه من دارم تو را براي همدم و عشق زندگي ام انتخاب كرده ام

    چون تو لايق آن هستي…!

    کاش يه ذره از اين غرور عشق تو وجود ما عاشقها بود!

      

    نيمه شب بود و تو در خاطر من چون هرشب



    ره خواب بر چشم ترم مي بستي

    در خيال من و انديشه من بودي تو

    نه همين شب همه شبها هستي

    خاطرت آرام به انديشه من مي آيد

    همره خاطر تو بغض و غرن * مي آيد

    همه شب حال من اين است


    نه اين شب تنها


    همه بي تابي و شب بيداري


    گونه تر کردنها


    تو کدامين شب از اين حال دلم با خبري ؟


    تو چه داني که چه سان ميگذرد ؟

    لحظه ها ، ثانيه ها ، بي تو سرکردن ها

    کاش ميدانستي
    .....

    کاش ميدانستي شوق ديدار تو در سر دارم


    کاش ميدانستم
    .....

    کاش ميدانستم که اگر باز بگويم با تو


    از تو چه پاسخ دارم


    کاش ميدانستي
    ....

    کاش ميدانستي که به اندازه اين فاصله ها


    من از اين فاصله ها بيزارم

    کاش ميدانستم
    ....

    کاش ميدانستم که چه در سر داري


    چيست برهان دمي لطف و دمي آزارم


    کاش ميدانستي کاش ميدانستم

    چه بگويم با تو ؟

    چه بگويم از تو ؟

    به که گويم جز تو ؟

    چه بگويم با تو ؟

    تو که هر قصه من ميداني

    چه بگويم با تو ؟

    تو که احوال پريشان مرا ميداني

    چه بگويم از تو ؟

    نشود گفت همه جور تو در يک دفتر

    چه بگويم از تو ؟

    که چه کرد شمع به پروانه ؟
    !!

    نه ....... از آن هم بدتر


    به که گويم جز تو ؟

    همه لب تر کرده ز پيمانه شب


    مست خوابند همه


    اين همه مست کجا هوش شنيدن دارد


    به که گويم جز تو ؟


    من در اين خلوت تاريک در اين بند اطاق


    اين همه ديوار کجا گوش شنيدن دارد


    نشد اين تا ز سر لطف شبي


    سوي من آيي و


     

     

    بر من نظر تازه کني

    نشد آن تا ز سر بخت شبي

    همچو گم کرده رهي


    از سر کويم گذري


    چو نه اي لطف تو داري ، نه من آن اقبال

    شوق ديدار تو را
    ............

     جلسه خواستگاري

     سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!

     مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟

     خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!

     مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...

     خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!

     مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار مي‌چسبه...

     خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!

     مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...

     خانواده عروس: پس قمارم بازي مي‌كنه...؟!

     مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...

     خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

     مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...

     خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

     مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...

     خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

     نتیجه: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته

    باتو هستم ای مسافر،

    ای به جاده تن سپرده ...

    ای که دل تنگیه غربت،

    منو از یاده تو برده ...

    هنوزم هوایه خونه،

    عطره دیداره تو داره ...

    گول به گول گوشه به گوشه،

    تو رو یاده من می یاره ،...

     

     

     آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

    آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

    آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

    آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

     رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

    آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس.......

    آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

     آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 16:2  توسط حسین  | 

    كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم
    كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
    برگهاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
    آفتاب ديدگانم سرد مي شد
    آسمان سينه ام پر درد مي شد


    ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
    اشكهايم همچو باران
    دامنم را رنگ مي زد
    وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
    وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم


    شاعري در چشم من مي خواند ...شعري آسماني
    در كنار قلب عاشق شعله مي زد
    در شرار آتش دردي نهاني
    نغمه من ...
    همچو آواي نسيم پر شكسته
    عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته


    پيش رويم :
    چهره تلخ زمستاني جواني
    پشت سر :
    آشوب تابستان عشقي ناگهاني
    سينه ام :
    منزلگه اندوه و درد و بدگماني
                             كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پايز بودم

     نمی دونم  چرا وقتی با توام                                      دل بهونه نداره گریه کنه

     هر زمونی که صحبتت میون می یاد                            از تو سینه دل می خواد ناله کنه

     می خواد ادما بدونن که دل تنهایی کشیده                      شب و روزش همین بود دل چقد شکنجه دیده


    + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:10  توسط حسین  | 

     

    ای خدا تو آگاهی ، آگاهی و میدانی

    زیستن بدون او چه دشوار است

    در اتاق دلتنگی خودم

    جائی برای نفس کشیدن نیست

    من آرام چون شمعی میسوزم و خاموش میشوم

    دم نمی زنم ، چون ناگزیز از این همه دلتنگیم

    ای خدا

    شاید در این تنهائی تو به فریادم برسی

    فقط به من بگو ، که جرا اینطور دل شکسته ام کردی؟

    تو می بینی چه دلتنگم ، دلتنگ دوریش

    پس کمکم کن تا به دوریش عادت کنم

    چون تو تنها فادری..


       چشم به دریا دوخته ام

     قلبم از بی مهری زمان

     به وسعت دریا گرفته است

     دریا آرام است و پر رمز و راز

     ولی در دل من غوغایی بر پاست

     من چه بی کس ، چه تهی

     روانه دیار دیگرم

     سایه تو را در دور دستها می بینم

     ولی افسوس که سرابی بیش نیست

     تو چون شقایق بر دشت تنهایی قلبم روئیدی

     با باران اشکهایم در قلبم ریشه دواندی

     تو چون ستاره ای شدی که بر شبهای تاریکم تابیدی

     به این قلب بی نور روشنائی بخشیدی

     بعد شدی همه کسم، همه عشق من

     همه زندگیم ، ترکم نکن

     دلبتنگم، دلتنگم

     برای چشمهایی که عاشقانه چشم به راهم هستند

     دلتنگم برای قلبی که به خاطر من میطپد

     به من بگو ،بگو

     از دوست داشتن

     گلهایی که

     هزاران راز در قلب این گلها نهفته است

     با کلام دوستت دارم

     همه هدیه هایی که میخواهی تقدیمم کنی

     تقدیم با یک دنیا عشق

     ای خدا چه قدر شیرین است

     فکر کردن به تمام این خوبیها

     بیا بیاندیشیم آنچه که انتظار را درون قلب کسی میکشد

     حقیقت عشق است

     چه کسی راز من و تو را میداند؟

     تنها من وتوآگاهیم

     بیمار عشق تو هستم ای نازنین به بالینم بیا

     دمی بمان وببین که با تو از مرگ هراسم نیست

     بیا واین دم آخر بگویم از درد دوریت

     چگونه جانم به لب رسید در آرزوی دیدنت

     رفتی و نگفتی چگونه سر کنم از فراق تو

     جانم بسوختی و ببردی صبر و توان من

     ملامتت نکنم ای نازنین نگار من

     مبدا بنشیتد بر دلت غبار غم

     

    دیگر فرصتی نمانده است

     لحظه خداحافظی نزدیک است

     می خواهم از دوستی سخن بگویم

     از جدایی به من نگو

     من طاقت دوری را ندارم

     آخر مگر میشود از دوستی گذشت

     اگر میخواهی ترکم کنی

     بدون خداحافظی برو

     بگذار رفتنت غم دیگری بر تنهاییم اضافه نکند

     نمیخواهم اشکهایم را ببینی

     لحظه خداحافظی

     دیوانه ام میکند

     من به بودنت عادت کرد ه ام

     وقتی نباشی دلتنگ میشوم

     بدون اینکه کلمه خداحافظی را بر زبان بیاوری

     برو.......

     اونوقت منتظرت خواهم ماند.

     تا برگردی
                        

     یک روز سر زده به سراغم امدی

     خط سرخ عشق را بر قلبم نوشتی و رفتی

     اکنون با چه حسرتی به جای خالی تو نگاه میکنم

     در گوشه ، گوشه این دل خراب شده من

     جای پای عشق تو نقش بسته است

     خودت بگو ؟ چطور میتوانم

     حسرت از دست دادن تو را

     با این دل ویران شده ام قسمت کنم؟

     کدام سیل اشکی میتواند

     غم تو را از خاطرم پاک کند.

     دوستت دارم.

     

    می خواهم

     وقتی نیستی به قلبم بیاموزم

     که چگو.نه آرام باشم

     چطور دیگر شکوه نکنم

     چطور از جدایی حرف نزنم

     بعد از این سکوت خواهم کرد

     وقتی نیستی، هیچ نخواهم گفت

     حتی به چشمهایم خواهم آموخت که اشک نریزند

     باشد سکوت کن

     اگر میخواهی ذره ذره ریشه عشق را در قلبم بخشکانی

     حرفی نزن

     من به دوریت عادت میکنم

     سلامی را که نشانه دوستیمون هست دیگر پاسخ نخواهم گفت

     ولی دوستت خواهم داشت و از دوریت رنج خواهم برد

     دیگر جز سکوت کلامی از من نخواهی شنید.

     دوستت دارم

    + نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:32  توسط حسین  | 

                                   

     

     

     

     

     دیوانه کسی است که معشوق رادرمجاورت آغوش دیگری می بیند وباز برایش می نویسد ومن اگر دیوانه نبودم میان این همه دل سنگ مثل تونبودم,به قول کسی که احتمالا لطف بیش ازحد به من داشته کاش همان جا توی آسمان پیش خدا برای همیشه می ماندم.نه کارتورا سخت می کردم ونه جای دنیا را تنگ.

    ولی من باز می نویسم پس بخوان:

     

    تورا به جای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم.

    تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم.

    برای خاطربرفی که آب می شود, برای نخستین گل

    تو رابرای خاطر دوست داشتن دوست می دارم.

    تورا به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست دارم.

    تورا دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ات که ازآن من نیست.تو را برای خاطر سلامت

    به رغم همه آن چیزی که به جزوهمی نیست دوست می دارم.

     

     

     نظام خلقت:

     خدای عالم,آفرینش و از یه دونه سیب شروع کرد بعد درختووآخرسر آدمو.همیشه میوه اول می یاد.

    خداهمون جور که پشت کله شو می خاروند پیش ازاین که دلو به وجود بیاره احساساتو آفرید(باید یه جور دیگه شروع کنم:اول دل حوارو,بعد از اون عهد و وفارو.)

     خدا چند تا کشتی آفرید بعد طوفانو ودست آخر هم آبو.اما نه! پیش ازهمه آب حیاتو آفرید که نوح از اون  سیراب بشه.

     اما بگم اینم بدونین .خدا اونی روکه من دوسش دارم پیش از اونا آفرید که حتی خودش و به وجود بیاره.و بعد دل عاشق منو وبعد.........

            

                   الا یاران سه نوع اند اربدانی                            

                                 زبانی اند ونانی اند وجانی

                   به نانی نان بده از در برانش

                               مدارا کن تو با یار زبانی

                   ولی کن یار جانی را نگه دار

                                   به پایش جان بده تا می توانی

                                                                                                                          (مولانا)

     

     

     برای زیستن دوقلب لازم است:

     قلبی که دوست بدارد  ,قلبی که دوستش بدارند.

     قلبی که هدیه کند,  قلبی که بپذیرد.

     قلبی که بگوید ,  قلبی که جواب بدهد.

     قلبی برای من ,  قلبی برای انسانی که من می خواهم.

     تا انسانی رادر کنار خود حس کنم.

     

     

     

     

     

     

     

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 5:39  توسط حسین  | 

    بعضی وقت ها احساس می کني خيلی تنهايی.فقط دوست داری باهات حرف بزنند.دوست داری تو تنهاييت٬همون تنهايی که باهاش بزرگ شدی با يکی حرف بزنی.اما خوب٬تا می خوای برای يکی درد دل کنی٬تا می خوای بگی دلم گرفته٬تا می خوای بگی خيلی تنهام بدنت سرد می شه٬می ترسی٬مثله يه چوب کبريت خشکت می زنه٬چوبی که باز هرآن ممکنه باروتش بسوزه٬آتيش بگيره.

    می ترسی٬می ترسی همه چيزای دلتو بهش بگی و ديگه هيچی برات نمونه.می ترسی حرفای دلت رو با مسخره مردم عوض کنی.حرف هايی که يه عمر باهاشون بودی٬حرف هايی که فقط اونا تنهات نگذاشتند.باز می ترسی...

    اما وسوسه ميشی که بگی٬باز می ترسی....

    ....

    سکوت می کنی٬جلوی حرفهای مردم٬جلوی کسی که باهات درده دل ميکنه.خيلی خودتو کنترل می کنی و آخرش هم نميگی.

    يه عمر تنها بودی٬يه عمر دنبال يه قطره اميد بودی٬يه عمر تو خلوت خودت و حرفهات فکر کردی...

    اما الان٬تو دلتنگی خودت بايد به حرفه بقيه گوش کنی.سکوت کنی...

    می دونی دوست دارند٬می بينی خيلی سعی می کنند که تو بخندی٬اما فقط سکوت می کنی.فقط تو سياهی خودت به تنهايی خودت می خندی.

    بعدش هم ازت متنفر ميشن.بعدش ازت بدشون مياد.اون موقع ميبينی که تنهاتر از تنها شدی.خيلی چيزا می خوای بگی٬اما...

    کاش می فهميد که دوسش داری.....

    کاش تنهات نمی گذاشت...

        

                                                

                                                   بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود

     

       اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

     

     
    بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

     

       تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

     


    بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود

     

      چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

     


    بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت

     

      عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود


    بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت

     

     دري كه باز نمي شد نشسته  بود

           

     نه میخوام بین منو بین دلش جنگ بشه

     نه میخوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه

     من فقط یه چیزی از خدام میخوام .دلم میخواد

     واسه یک بارم شده دلش برام تنگ بشه

    ************

    خدا به تو دو پا داد تا راه بروی ,دو دست داد تا نگه داری ,دو گوش برای شنیدن و دو چشم برای دیدن ولی چرا فقط یک قلب داد؟ چون قلب دوم تو را به کس دیگری داد تا تو ان را پیدا کنی

           

    + نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 1:3  توسط حسین  | 

     

    شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی ترابالهجه گل های نیلوفرصدا کردم

    تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم

    پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس

    تو رااز بین گل هایی که درتنهایی ام رویید باحسرت جداکردم

    وتوپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

    دلم حیران وسرگردانی چشمانی است رویایی

    ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا دردشتی ازتنهایی وحسرت رها کردم

    همین بودآخرین حرفت

    ومن بعداز عبور تلخ وغمگینت

    حریم چشم هایم رابه روی اشکی ازجنس غروب ساکت ونارنجی خورشید واکردم

    نمی دانم چرارفتی نمی دانم چراشایدخطا کردم

    وتو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی

    نمی دانم کجا, تاکی, برای چه,

    ولی رفتی وبعداز رفتنت باران چه معصومانه می بارید

    وبعدازرفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

    وبعدازرفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

    و گنجشکی که هرروزاز کنار پنجره  بامهربانی دانه بر می داشت

    تمام بال هایش غرق دراندوه غربت شد

    وبعداز رفتن توآسمان چشم هایم خیس باران بود

    وبعد ازرفتنت انگارکسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام ازدست خواهد رفت

    کسی حس کرد من بی تو هزاران بار درهرلحظه خواهد مرد

    وبعداز رفتنت دریا چه بغضی کرد

    کسی فهمید تونام مرااز یاد خواهی برد

    ومن باآنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

    هنوزآشفته چشمان زیبای توام

    برگرد!

    ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

    وبعدازاین همه طوفان ووهم وپرسش وتردید کسی ازپشت پنجره آرام وزیبا گفت:

    توهم درپاسخ این بی وفایی هابگو درراه عشق وانتخاب آن خطا کردم

    ومن درحالتی مایبن اشک وحسرت وتردید

    کنارانتظاری که بدون پاسخ وسردست

    ومن دراوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

    میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

    نمی دانم چرا؟شایدبه رسم وعادت پروانگی مان باز

    برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

    دعاکردم.

    + نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 16:43  توسط حسین  | 

             

     نکنه يکی بياد... چشماتو از من بگيره
                             ماهی دل بميره... درياتو ماتم بگيره
                              (فريدون فروغی می خواند)

     دخترک، با آن چشمان معصوم
     چشم به راه من و اسب سپيدم دوخته
     تا از راههای دور برای او خوشبختی سبدی بياورم.

     نمی داند که افسار اسب سپيدم را مادرم می کشد
     مرا آنجا می برد که خود بخواهد، خود نشان کرده باشد !

     نمی داند که وقتی می توانم، وقتی می آيم
     که در راه الاغ سپيدی، حتی
     از برای کرايه
     اجير کرده باشم !

             

    عشق تو در دل ديوانه‌ی من ... فکر تو در سر ويرانه‌ی من
                      هر کجا پرسه زند با تو زند ... اين دل زخمی بيچاره‌ی م
    ن

               

                                                

    باران که می بارد، دلم می گيرد
    راه که می روم، دلم می گيرد
    سکوت که می کنم، دلم می گيرد
    اشک که می ريزم، دلم می گيرد
    هر که را که در آغوش می کشم، دلم می گيرد
    هر که را که می بوسم، دلم می گيرد...

    دلم می گيرد 
                 بهانه ات را !
                              آخر کجايی ... ؟

                 

    تو ای تنها نياز زنده موندن... بکش دست نوازش بر سر من
                      به تن کن پيرهنی رنگ محبت... اگه خواستی بيايی ديدن من !
                                                     (معين می خواند)

    من انتظار تو را می کشم
                               او انتظار مرا
                                       و يکی ديگر انتظار او را !
    چه خوب بود اگر
              مرا منتظر نمی گذاشتی
    آنگاه برای او و آن يک دگر انتظار به سر می رسيد.
    آن که انتظار مرا می کشيد با آن يک که انتظار او را می کشيد، می شدند...
                                                                                                و من و تو با هم !
    اما ... اما اگر تو !
                        تو ! مرا منتظر بگذاری...
    شايد من با او بشوم
                             او با من
                                   و آن يک با يکی ديگر...
            آنگاه !
                 آنگاه تو !
                    تنها تو ! می مانی و حوض ات !

    ای کاش می فهميدم، هر چه زودتر، که
                                   چه کسی، چه کسی را منتظر نمی گذارد ؟

                         

                                                                  ******

    تو رو خواستن اشتباه بود... تو رو ديدن يه گناه بود
                              دلم از گناه نترسيد... که وجودت جون پناه بود

               

       

     

    اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس من رو بگیر

     

     

    برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگیر

     

     

    ای تو هم سقف عزیز ای تو هم گریه ی من

     

     

    گریه هم فاصله بود گریه آخر ما

     

     

    آخر بازی عشق ختم این قافله بود

     

     

    حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس

     

     

    غم نه اما کم که نیست هم شب تازه ی تو

     

     

    ترکش پر تیر عشق سنگ سنگر هم که نیست

     

     

    خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب

     

     

    روی تنپوشت بدوز وقت عریانی عشق

     

     

    با همین طرح حقیر در حریق تن بسوز

    + نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 0:26  توسط حسین  | 

     اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

     يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

     اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

    هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

     اين

     چنان یاد از تو دارم

     که گویی در دنیایت رهایم

     چنان مجذوب آغوش تو بودم

     که انگار از روز اول عشق

     در آغوش تو خوابم

     چگونه جان به اسم من تو دادی

     که خود را جدا از تو نبینم

     چگونه این عشق را پایداری ست

     که من طاقت دوریت هیچ ندارم

    عاشق آن کسی باش که به دو طرفه بودن عشق اصرار دارد .

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 1:16  توسط حسین  | 

    من جلوه هستی را در چشمانت ديدم 

         تو را در خلوت شبهايم فرياد زدم

         صبورانه سوختم و ساختم

         با منی ، با من بمان تا سرود عشقم را با عشق بسازم.

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 0:2  توسط حسین  | 

     

    اگرنامه ام به نام توآغازمی شد اگردفترم با یک اشاره توبازمی شد اگردست هایم بانفس توگرم می شد اگردلم با لبخند تونرم می شد اگر پشت درهای بسته نبودم واگراز روزگار خسته نبودم بازمی توانستم همسایه یاس باشم یاهمبازی پروانه ای بااحساس باشم.

    اگردیوارهای سرد روبرویم قد نمی کشید اگربادهای ولگرد سیب هایم رااز شاخه نمی چیدند اگر آرزوهای ریز و درشتم پرپر نمی شد اگرگوش فلک کرنمی شد اگرهمه رودخانه ها آرام بودند اگرزمین وزمان رام بودند اگرلباس فطرتم آلوده نیرنگ نمی شد واگر دل دریایی ام سنگ نمی شد باز می توانستم باستاره تاصبح بیدارباشم یاعاشقانه درحسرت دیدارباشم.

     

    اگرافتادن برگ راباورمی کردم اگرآمدن مرگ راباور می کردم اگراز عشق غافل نمی شدم اگر این همه عاقل نمی شدم اگر تپش قلب تورا فراموش نمی کردم اگر فانوس خاطره راخاموش نمی کردم اگر با اتفاقی که افتاد نمی رفتم واگر ازیاد تو چون باد نمی رفتم بازمی توانستم باتو آغاز شوم یادرون غنچه بمانم وراز شوم.

     

    اگر کوچه های بن بست زندگی بسته نبود اگر پیوسته سبزه ها ودرختان رادعا نمی کردم اگر نیمه شب ها تورا صدا می کردم اگر ازهمه جابی خبرنمی شدم واگر بسته کاش و اما واگر نمی شدم باز می توانستم نام تورا برزبان بیاورم یالااقل دستی به سوی آسمان بیاورم.

     

     

    + نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 17:42  توسط حسین  | 

    هر شب قلم سرد زندگیم را بر می داشتم و مشق فردای تنهایی را در دفتر تنهایی هایم می نوشتم
    هر سحر گاه دفتر تنهایی هایم خیس خیس بود . خیسی دفترم به خاطر اشکهایی بود که از روی
    تنهایی می ریختم .
    هر شب مشق تنهایی را با نام خدا آغاز می کردم و با سکوت پر درد تنهایی به پایان می رساندم
    همدم من چراغ بود و قلم . دفتری کهنه بود و یک دنیا غم .
    همزبان من تنهایی بود و سکوت . تکه کلام من سکوت بود . فقط سکوت...
    مشق هر شبم را تنهایی می خواند و به من نمره ای کمتر از صفر می داد و مرا نا امید تر از
    گذشته می کرد . زمانی آمد که فصل دلم تابستان شد .
    نمره تگلیفم ۲۰ شد و از تنهایی فاصله گرفتم و عاشق شدم .
    هر شب مشق عشق را شروع به نوشتن می کنم . می نویسم از لحظه دیدار . از
    آسمان پر ستاره . از شبی که با ستاره درخشان آسمان دل تو سر می کنم و با خورشید تو
    زندگیم را از سر می گیرم .
    وای به آن شبی که دلم از عشق بگیرد ( دیشب ... ) وای به شبی که اشک به سراغ چشمانم بیاید
    وای به شبی که مرغ عشق آواز تنهایی را از سر بگیرد . آن زمان از یک آسمان بی ستاره و
    تیره و تار می نویسم . از غم و دلتنگی و از قصه یار می نویسم و باز نمره مشقم نمره تلخ گذشته
    ها خواهد شد ...
    من دیگر بهترین نمره ها را از معلم عشق نمی خواهم . من معشوقم را می خواهم . من خود او
    را می خواهم . من لبهای او را می خواهم . دستان او را می خواهم .
    این روزها هوای چشمانم بوی باران را می دهد . این روزها دل تنگم هوس یار و دیار دارد .
    مشق عشق را در دفتر عشق برای دل خودم و یارم می نویسم
    تا این بار سرنوشت نمره واقعی را به من بدهد .... !!!

     

    عشق تو پاک ترین عشق من بود تنها تریت عشق میمونه تو ذهنم

    هیچکس جرعت نداره جای ترو بگیره

    + نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 17:16  توسط حسین  | 

     

    عاشقم عاشق ستاره ي صبح عاشق ابرهاي سرگردان

    عاشق روزهاي باراني عاشق هر چه نام توست بر ان

    شعر:فروغ فرخزاد

        

     سلام ستاره ی زندگیم...

    می خواهم پیامی باشم که هیچگاه به پایان نرسم،می خواهم بادی باشم که همیشه در وزش است،و

    با وزیدن بدان جا برمت که وازگون نشوی،آنجا که جدایی بوی بی بویی دارد،بی پایان ...

    راهی که پایان همه ی راههای سرخ عشق بدان جاست،می خواهم بخوانمت به این دل کوچک و

    حقیر،با این دل منتظر و صبور،و به آنجا برمت که فقط یک راهرو داردو یک قاب،که عکس آن

    قاب از توست.

    ******

     
    برات پيغوم گذاشتم
    كه هيچكس رو تو دنيا
    قد تو دوست نداشتم

    + نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 19:53  توسط حسین  | 

    هيچ وقت شده کسی فکرت رو مشغول کنه؟هيچ وقت شده عاشق بشی؟هيچ وقت              شده ديوونه يه نفر بشی؟

    تا حالا شده وجود يه نفر بهت يه آرامش پر از لذت بده؟نه..خدايی تا حالا شده جونت به کسه ديگه بسته باشه؟
    اگه شده پس خوب احساس منو نسبت به عشقم درک می کنی......خيلی دوسش دارم ...بيشتر از اون چيزی
    که فکرشو بکنه...احساسشو..عشقشو...بودنشو...همه رو به جون می خرم...باور کنيد عشقه خيابونی نيست
    ...پاک پاک..وقتی می بينمش می خوام بپرم بغلش کنم می خوام فريادبزنم که بدونه که چقدر دوسش دارم
    هميشه چنين بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد...
     
     
    هيچ وقت حد نهائی يک احساس رو نگوئيد . چون خيلی زود تموم ميشه
    آيا بهترنيست که هميشه برای گفتن احساساتمون بدهکار باشيم
    يعنی هميشه مقداری از احساسات زيبايمان را برای لحظاتی نو و جديد نگاه داريم
    من تو را خيلی خيلی ..نه به اندازه دنيا
    نه به عدد ستارگان .. نه بيشتر از جانم دوست دارم
    اين جمله بالا يکی از زيباترين کلمات درون ماست
    .. اما برای فردا چه بگوئيم ؟ پس فردا چی ؟
    بهتر نيست با نظام طبيعت جلو برويم
    آهسته .. روان و مناسب
    + نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 19:33  توسط حسین  | 

     

    درد و دلهای بی کسی....


     

    تو آمدي و آسمان ابري دلم را آفتابي كردي!

    نمي دانم چرا اما.....

    وقتي تو نگاه ميكني بايد مرد...

    وقتي سكوت ميكني بايد شكست....

    هميشه وقتي مي گريم دو قطره اشك بر صورتم مي چكد :

    يكي از غم تنهايي و ديگري از ترس بي تو ماندن.

     

    ميداني عزيز هميشه گريزانم؟!

    زيستن در غريبستاني اينچنيني كه گريستن براي مردمانش

    عادي ست دشوار است اما نه دشوارتر از بي تو ماندن !

     

    امروز آخرين برگ تقويم از آن جدا شده بود.

    به گمانم آخرين روز سال آخرين روز عمرم باشد.

     

    مدتي ست كه شبها با گرمي دستانت به خواب مي روم

    و با سردي دستانت از خواب برمي خيزم.

     

    تو بگو هرشب تا سحر تب دار بودن كافي نيست؟

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 17:4  توسط حسین  | 

    اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که می خندومت ولی می تونم باهات گريه کنم
    اگه يه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که خيلی ساکت باشم
    اگه يه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسي اما ميتونم باهات بدوم
    اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سريع به ديدنم بيااحتمالا بهت احتياج دارم
    *******
    شب رفتنت عـــزيـــــزم هـرگز از يادم نميــره
    واسه هر کسی که ميگم قصه شو آتيش ميگيره
    دل مــن يه دريا خون بود چشم تو يه دنيــا ترديد
    آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خنديد
    شب رفتنت يه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
    زلـــزلــه خيـلی دلا رو اون شــب از غصــه تـکـون داد
    غما اون شب شيشه های خونه رو زدن شکستن
    پا به پام عکسای نــازت اومـدن تا صبــح نشـستن
    تـــو چـرا از ايـنجا رفـتـی تــو که مثل قصـه هايـی
    گله ام از چه چيزی باشه٬ نه بدی٬ نه بی وفايی
    شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقــدير
    نقره ی اشکای من شد توی گردنت يه زنجير
    شـب تـلخ رفتـن تــو گلـدونامـون اشـکـی بـودن
    قحطی سفيدی ها بود همه انگار مشکی بودن
    شب رفتنت که رفتی گفتی ديگه چــاره ای نيست
    ديدم اون بالاها انگار عکس هيچ ستاره ای نيست
    شب رفتن تو یـاسها دلمو دلداری دادن
    اونا عاشقن و ليکن تنها نيستن که زيادن
    بارون اون شـب دسـتـشو از سـر چشمام بر نـمی داشـت
    من تا می خواستم ببارم هر کسی می ديد نمی گذاشت
    شب رفتن تو رفــتــم ســراغ تــنـها نـوارت
    اون که واسم همه چيز بود٬ آره تنها يادگارت
    سرنوشت ما يه ميدون٬ زندگی اما يه بازی
    پـيـش اسـم ما نوشـتـن حقــتــه بايد ببازی
    شب رفتن تو خـونـدن واســه مــن هـمـه لالايــی
    يکی می گفت که غريبی٬ يکی می گفت بی وفايی
    شب رفتن تو ابرا واسه گريه کم آوردن
    آشناها برای زخم وا شده ام مرهم آوردن
    شب رفتن تو تسبــيح از دسـت گلـدونا افتـاد
    قلب آرزوهام اون شب واسه ی هميشه وايساد
    شب رفتن تو غربت جای اونجا٬ اينجا پـيـچـيد
    دل تو بدون منظور رفت و خوشبختي مو دزديد
    شب رفتن تو ديـــدم يـکــی از قــنــاريــا مـــرد
    فرداش اما دست قسمت اون يکی رم با خودش برد
    شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن
    اين همه آدم٬ چرا من؟ پس با من چه فرقی داشتن؟
    شب رفتنت پاشيدم همه اشکامو تو کوچه
    قول تو آروم گذاشتم پيـش قرآن لب طاقچه
    شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايی که خيسن
    پيـش شاعــرا کـه دائــم از مســافــر ميـنـويســن
    شب رفتن تو ديـدم تـا که غـم نـيـاد ســراغـت
    هيچ زمون روشن نميشه واسه ی کسی چراغت
    شب رفتن تو ديـدم خـيـلـيـــه غــمـای شــاعــر
    روی شيشه مون نوشتم ميشينم به پات مسافر
    بـــرو تـا همـه بدونـن سفر هم انـقـدرا بـد نيـست
    واسه گفتن از تو اما هيچکی شاعری بلد نيست
    + نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 20:18  توسط حسین  | 

     

    وقتی چشمات دیگه اشکی واسه ریختن نداشته باشه

    وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ....

    وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

    وقتی دیگه دفتر و قلم تنهات گذاشته باشن ....

    وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه

    وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی ....

    وقتی احساس میکنی دیگه هیچ کس تو رو درکت نمیکنه

    وقتی احساس کنی تنها ترین تنهای دنیا هستی ....

    و وقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش کرد

    چشمات رو ببند و با تمام وجود از خدا بخواه که صدات کنه ... 

     

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 20:38  توسط حسین  | 

     

    به نام او که از کهکشان عشق ستاره تو را به نام من کرد به نام او که از تمام عالم عشق تو را ناجی من قرار داد به نام که نسیم را آفرید تا بوی تو را نزد من بیاورد به نام او که آسمان آبی عشق را آفرید تا مرغ عشقمان در آن پر بگشایدبه نام او که گلهای شقایق عشق او را تداعی میکنند به نام او که کوه ها استواری خود را از عشق او آموخته اند به نام او که برگ برگ درختان دانه دانه شنهای زمین و تک تک ستارگان آسمان سرود عشق او را می خوانند. به نام اوکه توان سرودن عشق تو را آموخت تا فقط برای تو گل شعر بسرایم. به نام او که عشق را در قلب نهاد تا جان را عاشق کندو سرانجام به نام نامی یار که عشقیست ماندگار به نام دوست که قلبم تا ابد با اوست به نام خدای عشق و عاشقی به نام خدا

    + نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 11:1  توسط حسین  | 

    مدتی است نمی دانم چگونه از چشمانت بنویسم….از نقش و نگار آن نگاه معصومت…که از لابه لای پیچ و خم آن عشق را آغاز کردم…
    مدتی است خودم را و زندگی ام را در تو گم کرده ام …آن چنان که شده ای تنها امید برای بودنم و حل معمای  زندگی ام..
    …دیری است خسته ام از تحمل تماشای شب های بی تو ستاره ی آسمانم…
     
    ستاره ی من…
    خستگی هایم را با بوسه از من بگیرکه سخت محتاج تسکین تو ام…بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم…بگذار در شعاع محبت تو تا کرانه های همه ی خوبی ها ادامه دارد آسوده چشم بر هم بگذارم...
    بگذار بدانم که دیگر در دستان تو آواره نیستم…بگذار تنها شعر پرواز تو باشم…
     
    هم پرواز من...ندیده ای اشک های شبانه ام را برای دوری از تو می ریزند…ندیده ای مرا که سلام سحر گاهم  وشب خوش شبانگاهم را پنهان از نگاه آیینه های رنگ پریده با عطر یک بوسه برایت می فرستم...
     
    ای پاک تر از هر آیینه بی غبار...من گرفتار قمار عاشقانه تو وتو  دلواپس از برگ های زرد پاییز که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند...
     
      درخت تنو مند عشق...شیرین تر از عشق تو کجا می توان یافت؟
     در این شب تیره  که پر است از دانه های اشک من و آسمان به یاد تو پناه  آورده ام... تو که از همان آسمان برای من آبی تری...
     
    ای خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفی...محتاج توام...
     
    جهان کوچک من از تو زیباست...هنوز از عطر لبخند او سرمست...
    واسه تکرار اسم ساده ی توست...صدایی از من عاشق اگر هست...
    منو نسپر به فصل رفته ی عشق...نذار کم شم من از آینده ی تو...
    به من فرصت بده گم شم دوباره...توی آغوش بخشاینده ی تو........
     
    + نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 19:1  توسط حسین  | 

     

    مرا بنگر

    من تکرار صدای توام

    در کوچه پس کوچه های تنهايی

    من امتداد سايه تو ام

    روی ديوار تکرار هر روز

    من جريان فکر توام

    روی دريای بی کران کاغذ

    من وزش نسيم نفسهای توام

    در ميان انبوه درختان کسالت

    مرا درياب

    من محتاج نگاههای تو ام

    ای نگاه بی کران

    ای گناه شيرين من

    مرا درياب

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 22:1  توسط حسین  | 

     پنجره ای ساخته ام در وادی تنهايی در دور دست دو نام يا دو گمنامی در باور معصومانه تو ای خواب گل خشك روزی از باغچه برون شدی در خواب شيرين من تو پروانه شدی با ياد تو ای ناياب می گذرم از كنارت با ياد تو...

     

    *******

      دانی از زندگی چه می خواهم

    من تو باشم، تو،پای تا سر تو

    زندگی گر هزار باره بود

    بار ديگر تو ، بار ديگر تو

    بس که لبريزم از تو،می خواهم

    چون غباری ز خود فرو ريزم

    زير پای تو سر نهم آرام

    به سبک سايه تو آويزم

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 21:25  توسط حسین  | 

    مطالب قدیمی‌تر